بوی گندمای سبزه عیدی تو دست بابا
چشم درگیر یه ساعت خونۀ بهاری ما
یه بهار و یه ترنم ، حس و حال خوبِ بودن
پای این طلوع تازه راه یک سال و سرودن
آینه رو به روی قرآن ، یه هوایی که عجیبه
سکه و سنجد و سبزه تو نگاه سرخ سیبه
یه طرف سیروسماغه ، یه طرف کتاب وآینه
یه طرف دلای عاشق که نشسته توی سینه
ماهی تنگ بلوری که تو دست انتظاره
گریۀ شوق یه بارون که روشیشه ها می باره
پای سفره های هفت سین یا مقلب القلوبه
ساعت خونۀ مادر پشت در داره می کوبه
توی هفت سینی که مادر روتن سفره می چینه
خاطرات هر بهاره که تو ذهن ما می شینه
نگاهم همچو موج خستۀ دریاست
که هر دم میزند بر ساحلی دیرین
ندای عاشقی های پریشان را . . .
ولی جز تعنه های سرد او هرگز
ندیده یک سلام خالی و بی روح
که باشد مرحمی این قلب های زخمی و سرشار ایمان را . . .
رو زمستان فصل باران آمده است
موسم و باد بهاران آمده است
برف هایت روب کن از این سرا
که آن نگار مُلک یاران آمده است
پیرزن اینک عصایت را بگیر
رو که آن زیبای دوران آمده است
بقچه ات را پر کن از سرمای دی
رو که شور گلعزاران آمده است
چند در بالین تو در خواب بود
آن درختی که ز بوران آمده است
یاد آن روزی که از راه آمدی
گوئیا دنیای کوران آمده است
مشق کردی مرگ بودن را ز نو
گو که دنیا سوگواران آمده است
رو زمستان که آن بهار آمد ز ره
که آن بهشت کامکاران آمده است
