کارو بار دلم انگار گرفته است عزیزان
دیدگانم به تلاتم شده باران
و من اینجا...
پر تنهایی و دلواپسی و خلوت دلدار و سکوتم.
نگاهم همچو موج خستۀ دریاست
که هر دم میزند بر ساحلی دیرین
ندای عاشقی های پریشان را . . .
ولی جز تعنه های سرد او هرگز
ندیده یک سلام خالی و بی روح
که باشد مرحمی این قلب های زخمی و سرشار ایمان را . . .
شاید این تقدیر است
که برای دل تو
روی احساس خودم پا بنهم
شاید این تصویر است
که برای دل تو
روی هر غم قلمی را بنهم
همچو موجی به لب ساحل دور
می روم در پی تو
تا بیابم دل غمگین تو را ، به گلی شاد کنم
همچو پروانۀ عاشق که شد از شمع به دور
می روم در پی تو
تا بسوزم ز تب شعلۀ تو ، دل خود شاد کنم .

نیست فرخنده تر از این پیوند
چشمه ساری که به لب میجوشد
اشک هایی که پر از شوق خداست
و نگاهی که در آن
. . .
لحظه ها را به تکاپو آرد.
کاش می شد که در این خانۀ ما
اندکی دست گرفتن آموخت
تا بگیریم دمی
دست آن کودک درماندۀ شهر
که سپرده است به دیوار کمر .
کاش می شد که بگوئیم به لب
اندکی باز شود
بنوازد به رخ خسته و بی روح بشر
خنده هر چند ریا !
لیک افسوس که در خانۀ ما
نیست آئین گرفتن دستی
یا که تعویض کند از رخ یک کودک شهر
مشق لبخند به جای اندوه ...
