ای خورشید ؛
خوشا به حالت تو که می سوزی و می سازی و دم ز زمینیان نمی زنی چرا که دوری و از دور نظاره گر صورت و سیرت آدمیانی واز این ظلمت بی دریغ انسان در خود آتش می گیری اما لحظه ایی حاضر نیستی خود را شریک این وحشت نمایی .
روزها وسالها و قرونی را با تلألو پشت سرگذارده ایی تا شاید کسی دراین زمین خاکی احساس دلتنگی و بی کسی نکند.شاید روزی تو را هم غروبی سخت درانتظارت باشد که به جرم این همه خوبی در سیاهچاله ایی از بدی گرفتار شوی که بازهم از خودم به جرم انسان بودنم متأسفم ولی چه کنم که چاره ایی جز زندگی وبندگی و سرزندگی به ظاهر نیست.
ای خورشید ؛
خوشا به حالت که به هر کوی و برزن می روی تو را ستایش می کنند و توهم علی رغم آتش درون آفتابی گرم را به کانون و بستر زندگی هدیه می کنی .به راستی که دنیا را حیران ومبهوت نموده ایی ، اما ما آدمیان چه ... ! به هر کوی پای گذاریم با عبور از آن جز لعن ونفرین طبیعت زنده ومردۀ آنجا چیزی عایدمان نخواهد شد .
پس آسمان را بپوشان و زندگی را بسوزان و دلهای سوخته را آتشی گداخته کن تا شاید روزی مطهر از این سیاهی ، نقشی بی نظیر بربوم سفید زندگیمان باشیم .
" نامه ایی به امام رضا "
تیرگی سراپایم را فرا گرفته ، پر از گناه و وهم و تقدیرم که چرا چنین سرنوشت شماتتم می کند وبا شلاق روزگار زخم هایی را به روح و روانم وارد آورده است .
کاش خانۀ دلم پنجره ایی رو به افق های بی کران اللهی باز می کرد تا مرا حتی برای لحظه ایی با نور و عطوفت وی آشنا سازد اما دریغ از سوسویی نور که روشنگر هستیم باشد . در دل خانه ایی دارم با همان پنجره اما چه سود مرا زمانی به اندیشه ام گشودنش خطور کرد که شب شد و آسمان هستی ابریست ، یعنی حتی ستاره ایی آذین گر خاطرم نخواهد گشت پس با این وجود به کجا پناه آورم تا ذره ایی از سنگینی ظلمت درونم را بکاهد.
در جوارت ای شاه ایران با سری به زیر و چشمانی دوخته به ماسه های کف کوره راه زندگی در فرودی سخت سر تعظیم فرود آوردم تا شاید با نیم نگاهتان دل سنگین شده از غم و چشمان پر از نم را که خود حاکی از هر بیش و کم است تسکین باشی . از آنجایی که خود اعتباری حتی چونان سر سوزن در حریم درگاه حق نمی بینم واسطه ایی بهتر از هشتمین ستارۀ محفل آفریدگانش در نیافتم . پس دریاب مرا ، دریاب و در این طوفان مواج دریای خروشان وجودم سدّی محکم بر سوزه های بی رحم طوفان باش که از فرط سیلی هایش سخت پریشانم .
همیشه مرا با خود آرزویی بود ، آرزوی فراق ، فراق ازهمۀ تنگ نظریهای روزگار و تیرگیهایی که هر لحظه چونان بند طناب داری گلویم را می فشارد ، قلبم آهسته تر می تپد و نفسهایی که از تنگ شدن حلقۀ دار به شماره می افتند .
همیشه مرا با خود آرزویی بود ، آرزوی وصال ، وصال با قرب اللهی هر چند سخت ولی امیدوار . آری امیدوارم تا همانطور که ضمانت آهوی در بند صیاد را کردی ضامن بندۀ حقیر هم در پیشگاه پروردگار باشی و دست رد بر سینۀ مردود شده از آزمون حق تعالی نکوبی .
کاش من هم کبوتری بر فراز مناره های سر به فلک کشیده ایی که گویای اقتدار و ایمان راسخ دنیای اسلام است بودم ، کاش همچون کبوتران بوسه بر دستهای ظائرین بارگاهت میزدم که نه به خاطر ارزن بلکه به خاطر روزی که خود به شفاعت آنها می روی و به وعده ای که طبق آن در سه مرحله ناجی دنیای پریشانشان میشوی عمل خواهی نمود "همان که با زیارتت محقق میشود .
چرا چنین !
درجوارت حاله ایی از مِه مرا احاطه کرده که از دیدن رویت معذور باشم ، که حتی ذغال هم به چهره ام لبخند می زند . این چه دنیایی است که خود را اسیر و حقیر نبودنی ها نموده ام ، این چه دنیایی است که هر چه پیش تر روی همچون مردابی سقوطش بیش از صعود است و هر چه در آن دست و پای زنی بدتر در منجلاب نفرین شدۀ نیستی گرفتار خواهی شد . در این مرداب که فقط دستم قابل رؤیت است دریابش و ناجی من باش چرا که رضای تو رضای اوست ونامت سندی محکم بر این مهم .
آری وجودم گرم است اما از آتش درون ، از شیطانی رخنه کرده و به آسانی رهایم نمی کند نمی دانم چرا با خود چنین سرسخت شده ام ولی امیدوارم از من روی برمگردانی تا با شفاعتت روی دیگر زندگی را نمایان سازی .
کم کم مجال نامه هم تنگ است اما همچنان سخنان فراوانند چه بسا که دلی پر درد آمادۀ شکافتن دیوارهای سخت وجودم باشد ، با اینکه نمی دانم سرانجام این همه پریشانی به کجا ختم می شود ولی دست نیازم کماکان رو به آسمان است ، آسمان ابری !
